وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُون

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نماز» ثبت شده است

هرچه گم کرده ام

 عارفی میگفت :
دنبال هرچه بودم...
در نمازم یافتم
*** 
من هم همینگونه ام...
پیدا میکنم تمام گم شده هایم را
اما...
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

حضور قلب

با وضوی کامل سر سجاده اش ایستاد

بچه ی تازه راه افتاده اش سجاده اش را برداشت 

غذای روی گاز سوخت و دودش بلند شد

تلفن چندین بار زنگ زد

صدای هشدار رسیدن چندین پیام از نرم افزار وایبر گوشی اش بلند شد

و او...

نماز را سلام داد

تازه متوجه همه آنها شده بود

کمی تامل کرد...

معلوم نبود در نماز حواسش کجاها که نرفته بود ...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

حواس جمع

آدم تو نماز باید حواسش خیلی جمع باشه 

دیشب داشتم نماز میخوندم که دیدم کناریم داره مارک لباسشو می بینه خوب الان وقت این کارهاست حواستو پرت میکنی!

یا اون طرفی ام هی با موهاش ور میره معلومه که حواسش به نمازش نیست!

خوب حالا اینها به کنار طرف پاشده با جوراب سوراخ اومده داره نماز می خونه !من چی بگم حتما از اول نماز تا آخرش در تکاپوی اینه چیکار کنم پشت سری هام اینو نبینن حواس نمی مونه براش

یا اون یکی دیگه حواسش به ادای دقیق "ق" و در موارد "ح" و دیگر موارده، خوب کی وقت میکنی به خود نماز برسی

بهرحال تا  نماز تموم بشه همش جوش میزدم این رفقای من چرا اینقدر توی نمازشون حواس پرت ان

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

اسطوره

بسم الله

اندک اندک صفوف نماز جماعت برای اقامه نماز آماده می شود.

صدای موذن از  بلندای دیوار مسجد به گوش میرسد  : حی علی الصلوه...

رفته رفته کل فضای مسجد پرمیشود که اذان بلال به قطعه آخرش میرسد

دقایقی از تمام شدن اذان بلال می گذرد و کم کم همهمه فضای مسجد را پر می کند.

***********************

چشم های متعجب همه به سمت  در میرود

 زنی از پشت پرده صدا می زند : چرا نماز را شروع نمی کنید یا رسول الله...

پیرمردی صدا صاف میکند: هنوز پیامبر نیامده اند.

کم کم همهمه ها به ناراحتی تبدیل می شود.
بزرگی می گوید: کسی به دنبال رسول خدا برود نکند خدای نکرده...

در همین لحظه بلال کلام او را قطع می کند و می گوید : من می روم.

بلال کفش های پینه بسته اش را می پوشد و به راه می افتد.

************************

در میانه راه می ایستد دست روی قلب خود می گذارد به شدت می تپد و اشک از چشمانشش سرازیر میشود باخود زمزمه میکند نکند... زبان بلال ....لال.....

دوباره میدود که به ناگاه رسول خدا را مشاهده می کند.

چیزی را می بیند که لحظه ای همان جا خشکش میزند.

*******************

رسول خدا خم شده به و کودکی پشت حضرت سوار است.

بلال چشم تیز می کند تا ببیند حسن است یا حسین .

با تعجب می بیند کودک از فرزندان رسول خدا نیست...

بلال باشتاب می دود که کودک را به زمین بگذارد که رسول خدا با نگاهی به او میفهماند مزاحم کار ما نشو

پس از لحظاتی حضرت رو به بلال ـ آرام که بچه ها متوجه نشوند ـ می فرماید: برو و چند عدد گردو بیاور.

بلال با عجله به سمت درب خانه ی دوستی در آن نزدیکی می دود تا هشت گردو از آنان به قرض بگیرد.

رسول خدا رو به کودک می کند و می فرماید: آیا مرکب خود را با هشت گردو به بلال می فروشید؟

*****************

پیامبر در راه مسجد است : برادرم یوسف را با ثمن بخس فروختند و مرا با هشت گردو.

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مرتضی استاجی