وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُون

۳ مطلب با موضوع «خاطره :: طلبگی» ثبت شده است

منبری کوچک

  سر نماز بودیم و بچه ای 4 ساله به منبر رفت

 همان منبر سنگی معروف مسجد اعظم قم

 صدایش در فضای مسجد  پیچید

 انگار صدمنبر شنیده ام

با صدای بلند، دوبار جمله ای را ندا داد...

"بیدار شید" "بیدار شید"

***

از منبر پایین آمد

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

جنون

روایات مقابله با جنون را می خواندیم 

یکی از راههایش این بود : 

هر روز یا اگرنمی شود هر هفته وباز اگر نمی شود هر ماه و حتی در روایتی دیگر آمده است اگر نمی شود سالی یک بار این کار را بکنید:

بوییدن گل نرگس 

***

ای گل نرگس!اگرچه نبوییده مجنون توییم ، اما ، آرزویمان یکبار بوییدن توست تا شفاء یابد تمام جنون های ما!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

جایی برای دیده شدن

بچه مدرسه ای که بودم تقریبا انشای چهار پنج نفر از بچه های کلاسمون رو من می نوشتم و خیلی هم مورد استقبال دوستانم قرار می گرفتم 

زنگ تفریح قبل از زنگ انشاء ،برای من مکافاتی شده بود ؛جمع می شدند دور من و عده ای ایده می گرفتند و عده ای کل متن رو.

 البته چون کمی مایه مذهبی داشتم و می ترسیدم رفیقم به دروغ نیفتد بهشان میگفتم من میگویم شما بنویسید که اگر استاد گفت کی انشاءت را نوشته بگی خودم نوشتم!!!

توی یکی از این انشاء ها که خودم نوشتم استادمان گفت تو قوه ی نوشتن ات بالاست به نوشتم ات ادامه بده. م کارخانه قند بود که در دلم آب شد

***

توی طلبگی جا برای نوشتن زیاد بود ، از یادداشت برداری سرکلاس و منبر های اساتید مختلف 1   تا نشریه و  تابلوهای اعلانات سیاسی و علمی تا خاطرات دفتر هام.

اما یکی از جاهای جالبی که نوشتن من رو شد و البته بازخوردشم دیدم  وقتی بود که مسئول صبحانه مدرسه شده بودم....

 پایه چهارم بودم که  دیدم یه کاری روی زمین مونده اونم اینه که خیلی از طلبه ها بدون صبحانه وارد کلاس می شن و خیلی خوشبین باشیم ساعتای ده ، یازده به فکر یه صبحانه باشن و تا بخوان کاری کنن کلاس بعدیشون شروع شده و بنابراین تو ساعتای استراحت ده و یازده از چند تا حجره چند نفر دارن میدون و توی یه دستشون کتابه و توی یه دستشون لقمه نون و کفششون هم دارن به زور تا طبقه همکف که کلاسشون برگزار میشه میارن!!!

با چند نفر به صورت نیمه خودجوش دست به کار شدیم...

از بچه ها پول گرفتیم  2 و یا علی رو گفتیم ...

روزهای خوبی بود و لحظات به یاد ماندنی خوبی رو داشتیم

البته این حرکت نیمه خود جوشبه روز دهم نرسید  ؛ مدرسه بنا گذاشت که خودش دست به کار شود و صبحانه را خودش بدهد و فکر کنم تاالان هنوز ادامه دارد

حالا اینها همه چه ربطی داشت به نوشتن!؟؟

یادمه برای معرفی این کار و این مساله بنده متنی رو نوشتم به صورت طنز و البته بر اساس یک روایت 3  ؛البته به هیچ کس اعلام نشد که نویسنده اش کیست

بعد این نوشتن خیلی ها آمدند و از من پرسیدند کی بود نویسنده این متن ولی به کسی لو ندادیم

خلاصه اینکه آنجا چون بروز و ظهور داشت این نوشتن؛ به نوشتن رغبت پیدا کردم

***

اما وبلاگ نوشتن مزه ای دیگه داره حس و حال دیگه ای هم داره بهرحال سیل مخاطبی که در این وبلاگ از اقشار مختلف جامعه و از اقصی نقاط جهان این مطالب را می خوانند و نظر می دهند خودش برای آدم معنای خوبی دارد

***

همه اینها یعنی دیده شدن آدم برای دیده شدن اش کار می کند و از دیده شدنش  لذت می برد

جایی می خواندم ، هنرمند تمام عشقش دیده شدن است

***

دیده شدن!!!

بیشتر بیاندیشیم

***

1. سه چهار سررسید از سخنان اساتیدم پر شده و گهگاه بهشون مراجعه میکنم و انگار برای اولین بار است که می خوانم

2. فکر کنم 9 هزار تومن شد

3. البته الان که جستجویی کردم تقریبا سندی برای روایتش نیافتم "لقمه اصباح مسمار البدن" البته بی سند نیست

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مرتضی استاجی