وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُون

اصول دعوا

بارها شنیدیم دعوا نمک زندگیه و شنیدیم نباید دعوای زن و شوهر رو باور کنیم چون ممکنه متهم بشیم به ابله بودن!!! اما شاید هیچ کس دلش نخواد که روزش با دعوا شروع بشه یا شب کامش به جر و بحث های الکی تلخ بشه 

خیلی از زن و شوهر ها هم از دعوای زن و شوهری خسته شدند و دلشون میخاد یه راه چاره ای برای این همه دعوا شون پیدا کنند

خیلی ها هم تازه شروع زندگیشونه و میخان یه زندگی بی دعوا رو شروع کنند

بعد از دعوای خانوادگی خانم خونه یه حسی داره یه حس عجیب که انگار دنیا روی سرش خراب شده و انگار داره تلخ ترین روزهای زندگی اش رو می گذرونه و حتی ممکنه بعضی از خانم ها دلشون برا خونه پدرشون تنگ شده باشه

آقایون هم بعد دعوا دیدنی می شن، توی مغزشون استدلال ها رو ردیف می کنن که بله من تقصیری نداشتم ببین اون جا خوب این رو گفت که منم گفتم و هی با یک نفر توی ذهنش جر و بحث میکنه و میخاد اون رو قانع کنه

بچه ها که این دعوا رو می بینن حال و روزی دارند که نمیشه به راحتی درک کرد می مونن توی این وسط الان باید  چیکار بکنند

***

زن و شوهر ها اگه یه اصولی رو رعایت کنند روزهای تلخ دعوا رو کمتر می بینن

اصولی قبل از شروع دعوا

اصولی همون موقع جر و بحث

اصول مهم بعد از دعوا که باید رعایت بشه

***

شما نظرتون چیه باید چیکار بکنن و چیکار نکنن؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

بزرگ شدم

دخترم چند هفته است  یاد گرفته  که بعد از غذا خوردن میگه "بابا ببین چقدر بزرگ شدم"

وهر بار که میگه ، ته دلم میگم "بابا چقدر کوچولویی که میگی بزرگ شدم"

*** 

خیلی موقع ها وقتی ماهم بعد اینکه یه کاری می کنیم سینه ستبر می کنیم و باد توی غبغب می ندازیم و میگیم بیبین چقدر بزرگ شدم، برای خودمون هارت و پورت میکنیم و پر از ادعا می شیم و میخواهیم همه جاها را پر می کنیم از ادعای خودمون

خدا هم ته دلش میگه بنده ی من چقدر کوچولویی که میگی بزرگ شدم

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

جنون

روایات مقابله با جنون را می خواندیم 

یکی از راههایش این بود : 

هر روز یا اگرنمی شود هر هفته وباز اگر نمی شود هر ماه و حتی در روایتی دیگر آمده است اگر نمی شود سالی یک بار این کار را بکنید:

بوییدن گل نرگس 

***

ای گل نرگس!اگرچه نبوییده مجنون توییم ، اما ، آرزویمان یکبار بوییدن توست تا شفاء یابد تمام جنون های ما!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

جایی برای دیده شدن

بچه مدرسه ای که بودم تقریبا انشای چهار پنج نفر از بچه های کلاسمون رو من می نوشتم و خیلی هم مورد استقبال دوستانم قرار می گرفتم 

زنگ تفریح قبل از زنگ انشاء ،برای من مکافاتی شده بود ؛جمع می شدند دور من و عده ای ایده می گرفتند و عده ای کل متن رو.

 البته چون کمی مایه مذهبی داشتم و می ترسیدم رفیقم به دروغ نیفتد بهشان میگفتم من میگویم شما بنویسید که اگر استاد گفت کی انشاءت را نوشته بگی خودم نوشتم!!!

توی یکی از این انشاء ها که خودم نوشتم استادمان گفت تو قوه ی نوشتن ات بالاست به نوشتم ات ادامه بده. م کارخانه قند بود که در دلم آب شد

***

توی طلبگی جا برای نوشتن زیاد بود ، از یادداشت برداری سرکلاس و منبر های اساتید مختلف 1   تا نشریه و  تابلوهای اعلانات سیاسی و علمی تا خاطرات دفتر هام.

اما یکی از جاهای جالبی که نوشتن من رو شد و البته بازخوردشم دیدم  وقتی بود که مسئول صبحانه مدرسه شده بودم....

 پایه چهارم بودم که  دیدم یه کاری روی زمین مونده اونم اینه که خیلی از طلبه ها بدون صبحانه وارد کلاس می شن و خیلی خوشبین باشیم ساعتای ده ، یازده به فکر یه صبحانه باشن و تا بخوان کاری کنن کلاس بعدیشون شروع شده و بنابراین تو ساعتای استراحت ده و یازده از چند تا حجره چند نفر دارن میدون و توی یه دستشون کتابه و توی یه دستشون لقمه نون و کفششون هم دارن به زور تا طبقه همکف که کلاسشون برگزار میشه میارن!!!

با چند نفر به صورت نیمه خودجوش دست به کار شدیم...

از بچه ها پول گرفتیم  2 و یا علی رو گفتیم ...

روزهای خوبی بود و لحظات به یاد ماندنی خوبی رو داشتیم

البته این حرکت نیمه خود جوشبه روز دهم نرسید  ؛ مدرسه بنا گذاشت که خودش دست به کار شود و صبحانه را خودش بدهد و فکر کنم تاالان هنوز ادامه دارد

حالا اینها همه چه ربطی داشت به نوشتن!؟؟

یادمه برای معرفی این کار و این مساله بنده متنی رو نوشتم به صورت طنز و البته بر اساس یک روایت 3  ؛البته به هیچ کس اعلام نشد که نویسنده اش کیست

بعد این نوشتن خیلی ها آمدند و از من پرسیدند کی بود نویسنده این متن ولی به کسی لو ندادیم

خلاصه اینکه آنجا چون بروز و ظهور داشت این نوشتن؛ به نوشتن رغبت پیدا کردم

***

اما وبلاگ نوشتن مزه ای دیگه داره حس و حال دیگه ای هم داره بهرحال سیل مخاطبی که در این وبلاگ از اقشار مختلف جامعه و از اقصی نقاط جهان این مطالب را می خوانند و نظر می دهند خودش برای آدم معنای خوبی دارد

***

همه اینها یعنی دیده شدن آدم برای دیده شدن اش کار می کند و از دیده شدنش  لذت می برد

جایی می خواندم ، هنرمند تمام عشقش دیده شدن است

***

دیده شدن!!!

بیشتر بیاندیشیم

***

1. سه چهار سررسید از سخنان اساتیدم پر شده و گهگاه بهشون مراجعه میکنم و انگار برای اولین بار است که می خوانم

2. فکر کنم 9 هزار تومن شد

3. البته الان که جستجویی کردم تقریبا سندی برای روایتش نیافتم "لقمه اصباح مسمار البدن" البته بی سند نیست

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

اسطوره

بسم الله

اندک اندک صفوف نماز جماعت برای اقامه نماز آماده می شود.

صدای موذن از  بلندای دیوار مسجد به گوش میرسد  : حی علی الصلوه...

رفته رفته کل فضای مسجد پرمیشود که اذان بلال به قطعه آخرش میرسد

دقایقی از تمام شدن اذان بلال می گذرد و کم کم همهمه فضای مسجد را پر می کند.

***********************

چشم های متعجب همه به سمت  در میرود

 زنی از پشت پرده صدا می زند : چرا نماز را شروع نمی کنید یا رسول الله...

پیرمردی صدا صاف میکند: هنوز پیامبر نیامده اند.

کم کم همهمه ها به ناراحتی تبدیل می شود.
بزرگی می گوید: کسی به دنبال رسول خدا برود نکند خدای نکرده...

در همین لحظه بلال کلام او را قطع می کند و می گوید : من می روم.

بلال کفش های پینه بسته اش را می پوشد و به راه می افتد.

************************

در میانه راه می ایستد دست روی قلب خود می گذارد به شدت می تپد و اشک از چشمانشش سرازیر میشود باخود زمزمه میکند نکند... زبان بلال ....لال.....

دوباره میدود که به ناگاه رسول خدا را مشاهده می کند.

چیزی را می بیند که لحظه ای همان جا خشکش میزند.

*******************

رسول خدا خم شده به و کودکی پشت حضرت سوار است.

بلال چشم تیز می کند تا ببیند حسن است یا حسین .

با تعجب می بیند کودک از فرزندان رسول خدا نیست...

بلال باشتاب می دود که کودک را به زمین بگذارد که رسول خدا با نگاهی به او میفهماند مزاحم کار ما نشو

پس از لحظاتی حضرت رو به بلال ـ آرام که بچه ها متوجه نشوند ـ می فرماید: برو و چند عدد گردو بیاور.

بلال با عجله به سمت درب خانه ی دوستی در آن نزدیکی می دود تا هشت گردو از آنان به قرض بگیرد.

رسول خدا رو به کودک می کند و می فرماید: آیا مرکب خود را با هشت گردو به بلال می فروشید؟

*****************

پیامبر در راه مسجد است : برادرم یوسف را با ثمن بخس فروختند و مرا با هشت گردو.

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

بی تفاوتی

از همان روزهای اولی که توفیق رفتن بالای منبر را داشتم دغدغه ای مرا رها نمی کرد

دغدغه ای که شاید در مواردی باعث می شد گزینه هایی را انتخاب کنم یا کنار بگذارم

و بر اساس این دغدغه عهدی نانوشته و ناخوانده با خود نیز دارم

و آن دغدغه این ست که اگر سخنی را بر سر منبر می گویی صرفا بر اساس درگیری های ذهنی خودت نباشد و از طرفی موضوعی نباشد که ذهن خودت درگیرش نشده باشد 

یعنی صرفا دغدغه و آن درگیری ذهن تو لزوما درگیری و دغدغه مخاطب نیست و تو باید به دنبال آن باشی که مخاطب تو چه چیزی برایش می تواند ارجحیت داشته باشد و چه چیزی برای او فرع است

و از طرفی قرار نیست حرفی بزنی و ذهن و فکر خودت فارغ از آن موضوع باشد و صرفا سخن برانی و خودت درگیر موضوع مطروحه بر سر منبرت نباشی

***

نمی دانم چقدر در این مهم موفق بوده ام و توانسته ام درگیری ذهن مخاطبم را بشناسم و نیز خودم (حداقل در همان ایام) خودم را درگیر موضوع کنم

***

از دو چیز بعد از منبر خوشم نمی آید

یکی : آقا استفاده کردیم

دوم : گفتنی نیست بین خودم و خدای من است

***

اگرچه از تعارفات بعد از منبر خوشم نمی آید اما از دیدن بازخورد موضوعی که طرح کرده ام برای من مهم است (اگرچه مخاطب من شاید هنوز به این ویژگی آراسته نشده است)

***

نزدیک ماه صفر با عزیزی جلسه ای داشتم و ایشان با یک واسطه نقل قولی از رهبری کردند که ایشان فرمودند : دغدغه امروز من بی تفاوتی جامعه است

دانستم اگر رهبر آسیبی را گوشزد می کنند حتی اگر من احساس نیازی نسبت به آن نمی کنم اما مسلما نیاز بوده و من از آن غافل بوده ام

به خودم گفتم نباید از کنار این خواسته رهبرت بی تفاوت عبور کنی باید عزمت را جزم کنی و برایش بخوانی و بنویسی و بگویی و... و درگیر کنی خودت و زندگی ات را با این موضوع.

نمی دانم چقدر موفق بودم در اینکه زندگی ام خودم و مخاطبم را درگیر کنم با این دغدغه ی رهبرم

***

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

دنیا به دید من

شاید برات اتفاق افتاده باشه که با کسی ساعتها جر و بحث می کنی و میخای اون چیزی رو که تو درست می دونی رو به طرفت حالی کنی و هرچی بیشتر زور میزنی کمتر موفق می شی و هرچه بیشتر تلاش میکنی کمتر به نتیجه می رسی...

خیلی از اوقات ما دنیا را ازدید خودمون می بینیم و با عینک خودمون به همه چی نظر داریم و گمان میکنیم که همونی که من میگم درسته وغیر این هرچی باشه باطل و حتی از مخالفت دیگران  و  قبول نکردنشون تعجب میکنیم

حالا یه چیزی رو باهم تصور کنیم : 

تو داری با یک نفر سر یه موضوعی جر و بحث می کنی و هی تو استدلال میاری و هی اون احتجاج میکنه وهی تو داد میزنی و هی اون فریاد می کشه و نه تو قانع می شی و نه اون و نه تو میتونی قانع بکنی و نه اون!!!!

یه لحظه دکمه توقف رو بزنیم و دو نفر همینطور ثابت بمونن تا ببینیم چه باید بکنیم :::

الان از کجا بدونیم که این دونفر کدومشون درست میگن و کدومش اشتباه میکنن؟؟؟

شاید بگید به مردم دور و برشون نگاه کنیم هرکی بیشتر تشویق می شد بدون همون راست میگه

خوب باشه بریم سر دعوا ،لطفا کلیدشروع رو بزن

دوباره دعوا و جر و بحث رو ادامه بدید، ما قراره افرادی که دور و برتون نشستند رو ببینیم...

نصفی با نفر اول  و نصفی با طرف مقابل یعنی مردم هم هردو رو تشویق میکنند دردسر شد دوتا

دکمه توقف رو بزن ببینیم چه راه چاره ای بیاندیشیم؟؟؟

واقعا چیکار کنیم چجوری بفهمیم کدومشون راست میگن؟ چه ملاک و معیاری واسه خوب و بد داریم؟؟؟

شاید بگی بذار ببینیم آخرش کی کم میاره و نمیتونه جواب درست رو بده

منم میگم : خیلی از موقع ها آدم ها نمی تونن از حرف درست و صحیح دفاع کنن و این دلیلی بر این نمیشه که حرف غلط بشه

****

خیلی از دعواها و مخصوصا دعواهای سیاسی مثل داستان ما هستند هردو داد می زنند و هردوفریاد ، هردو قصد قانع سازی رو دارند و خیلی از موقع ها کسی نمیتونه دیگری و رو قانع کنه (البته بماند آن دفعات خیلی خیلی زیادی که طرف خودش فهمیده داره اشتباه میکنه و راه رو غلط رفته ولی باید تا ته داستان کم نیاره) و همینطور جر و بحث می کنند

باید دید درد از کجاست باید دید این دو طرف مبانی شان چیست و از پایه چه چیزی را خوب می دانند و چه چیزی را بد ، از پایه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

دشمن رسوا

پادکست صوتی سخنرانی پناهیان در مورد فتنه اخیر (دشمن رسوا و انتخابات انگلیسی)

                                                            دانلود کنید

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

اطرافیان

بسم الله الرحمن الرحیم

اگرچه بعد از جریانات پس از وفات نبی مکرم اسلام،غالب افراد در مسیر آن عصر تاریک و غمبار قدم برداشتند اما بودند کسانی که آن مسیر غالب و جریان اکثر مردم را طی نکردند و به همان مسیری که در محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) عهد بسته بودند ماندند؛ و غدیر را پایان کار می دانستند.

***

پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) او را برای انجام کاری به بیرون شهر فرستاده بودند.

هنوز وارد شهر نشده بود ، اوضاع و احوال را  که دید،چیزی به ذهنش خطور کرد و حدسی زد.

 کسی را در میانه راه دید تا حدس اش را تبدیل به یقین کند.

-         محمد مُرد؟

-         آری

- چه کسی خلیفه شد؟ 

وقتی فهمید چه اتفاقی افتاده و در عصر وفات پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) چه چیزی رخ داده است و چه توافقی پدید آمده است؛ نقشه ای کشید...

***

همینکه وارد شهر شد شروع کرد به خواندن اشعار مختلف :

بنی هاشم لاتطمعوا الناس فیکم

ولاسیما تیم بن مرة او عدی

فما الامر الا فیکم و الیکم

و لیس لها الا ابوالحسن علی

این ها را می گفت و در کوچه و بازار چرخ می خورد تا خودش را به خانه مقصود برساند.

به نزد (علی علیه السلام) رسید و گفت : یا علی دستت را جلو بیاور تا با تو بیعت کنم

خلافت و امامت حق علی ست و تا علی هست کسی حق ندارد جای او را بگیرد پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) این را بارها و بارها و به بهانه های مختلف فرموده بودند.

علی علیه السلام دست ابوسفیان را  می بیند که دراز است...

او می تواند دست ابوسفیان را محکم بفشارد و با او علیه کودتای 28 صفر قیام کند و مسند و مقامی  که حق اوست را باز پس گیرد.

اگر ابوسفیان بد است راه، راه خوبی ست؛ برای رسیدن به حق عظمایی که از بین رفته است می توان بر شانه های او و قبیله اش سوار شد؛ و به مقصود رسید.

اگر ابوسفیان نیت خیری ندارد می توان بعدا او را کنار زد و به هر بهانه واهی از حکومت و سلطنت بیرونش کرد و انسانهای شایسته را جایگزین او کرد.

زمان، زمانی ست که می تواند در تاریخ ثبت شود.

****

علی علیه السلام دست رد به سینه ابوسفیان می زند و به دست دراز او دست نمی دهد تا جلو دست درازی را بگیرد.

بلند شد و فرمود : اگر چهل مرد با عزم داشتم مقابله می کردم ولی حیف که ...

***

راه علی راه روشنی ست؛طریق حیدر کرار مشخص است راه را از بیراهه می شناسد و برای رسیدن به مقصود چنگ به هر بی سر وپایی نمی زند.

یکی از نشانه های حاکم اصلح دور و بری های اویند که چه کسانی را در کنار خود گمارده تا آنها رتق و فتق امور کنند.

اگر خواستی  کسی را انتخاب کنی و او را به عنوان نماینده خود برگزینی باید به اطرافیان او هم دقت کنی که بسیار مهم و ضروری ست.

ضرورت بررسی جبهه و حزب یک نماینده به این بیان ، بسیار روشن و مبرهن است اینکه در چه لیستی قرار دارد و با چه کسانی ائتلاف کرده است باید برای ما مهم باشد.

با این وجود ،اینکه نماینده ای را انگلیس یا فلان جایی که دشمن دین خداست تایید کند با او باید چگونه برخورد کنیم؟؟؟

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

نان به نرخ روز

بسم الله الرحمن الرحیم

در آن عصر تاریک و غم انگیز که عالم هنوز داغدار بزرگترین غم تاریخ بود، عده ای حکومت خداوند را همچون تکه ای گوشت بین هم تقسیم می کردند و افتخارات و رشادات خودشان را برسر دیگران می زدنند و دستاوردهای قوم خود را به رخ قوم دیگر می کشیدند،تا شاید برگ برنده ای را رو کرده باشند؛ و بعد ازآن همه دعوا و ادله منطقی!!! گفته شده و پذیرفته شده ی عده ای!!! و بعد از توافق میان آنها و بعد از آنکه هرکس تلاش داشت در بیعت کردن با خلیفه از دیگران پیشی بگیرد...

 قومی به پا خواستند.
***
 
صحرانشینان عرب آن زمان
 جهت خرید خوار و بار زندگی مشقت های بسیاری را به جان می خریدند و برای تهیه آذوقه ماهانه خود نمی توانستند به تنهایی به شهر بیایند و لاجرم باید به صورت گروهی به شهر می آمدند تا نکند در میان راه دچار حمله راهزنان شوند.
***
 
این بار مردان قبیله ی اسلم از صحرا آمده بودند برای تهیه آذوقه شان.
ناگهان چشمشان به جمعی افتاد که با هم گفتگو می کردند، با خود گفتند جلو برویم تا از اوضاع مطلع شویم

پیش تر که رفتند و چشم و گوش تیز کردند متوجه شدند مردم با خلیفه اول دست بیعت داده اند...

*** 
دومی چشمش به مردان خسته ی قبیله ی اسلم افتاد و وقت را مغتنم شمرد و آنها را صدا زد و گفت : بیایید برای خلیفه پیامبر بیعت بگیریم ، آنوقت ما هم خوار و بار رایگان به شما می دهیم.
سختی های راه جلو چشمشان آمد، زحماتی که برای تهیه آذوقه باید متحمل می شدند مثل نوار فیلم از جلو چشمانشن عبور کرد...
سریع بسمت خلیفه رفتند و بیعت کردند
 
***
 
حالا مردان قبیله ی اسلم، رفته اند در تیم خلیفه، لباس های عربی خود را به کمر بسته اند و دارند 
کوچه های مدینه را پر می کنند از آن خبر مهم!!! و دست هرکس که در کوچه و بازار می بینند را می گیرند تا برای بیعت گرفتن به خدمت خلیفه برساندند
فقوی بهم بنی اسلم .... و لم یعینا متی جائت اسلم1

 *** 

و اما داستان امروز ما چیزی جز این نیست انتخاب ها و رد کردن های ما نقل همان روزهاست و تنها فرق آن، تغییر نام ها و اصطلاحات است و به تعبیری تاریخ تکرار می شود

امروز هم هستند کسانی که به نرخ روز نان می خورند و یا برای قومیت خود داد و فریاد می کنند

نان به نرخ روز خوری معضلی ست که اگر جامعه ای به آن دچار شود، مسیر انتخاب و برتری گزینی ها تغییر می کند و شایسته سالاری دیگر معنایی ندارد

در این انتخابات پیش رو هم ما در یک دوراهی قرار داریم و انتخاب صحیح ما می تواند ما را و کشور ما را در مسیر صحیح قرار دهد

------

1:الجمل شیخ مفید به نقل از کتاب سقیفه : علامه سید مرتضی عسگری

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی

شهادت

شهادت دختر نبی مکرم اسلام و الگوی زنان مسلمان تسلیت باد

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مرتضی استاجی